![]() |
|
2
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 19:34 توسط امیـــن |
روز های تکراری ...! روزها با لحظه هایش خسته ام کرده است اما من تنها به امید اینکه دوباره تورا خواهم دید سردی روزها را با تمامی لحظه های تلخش بی هیچ ارزویی جز ارزوی گرفتن دوباره ی دستان تو تحمل میکنم سخت است اماهر وقت که از پنجره ی اتاقم که دیگر رنگ دعاهای شبانه ام را گرفته بیرون را تماشا میکنم و وقتی ان درخت همیشه بهار کنار نیمکت همیشه خالی را میبینم امید پیدا میکنم امید به اینکه روزی منو تو تمامی نیمکتهای خالی باغ تنهایی را پر میکنیم و تمامی درختان خشک و بی برگ را با خنده های گرممان بهاری میکنیم . راستی خیلی وقت است که خنده هایت را ندیده ام و خیلی وقت است که دیگر حتی به خوابم هم نمی ایی! نکند اصلا مرا برای همیشه ! همیشه که میگویم تنم به لرزه می افتد، نه! تو هیچوقت مرا فراموش نمیکنی اخر قول داده ای! قول داده ای که نه تنها اسمم را بلکه تمامی دوستت دارم گفتن ها را در ورق های خالی خاطره هایت حکاکی کنی و بنویسی که یک روزی کسی مرا انقدر دوست داشت که به خاطرم حاظر شد روی تمامی ارزوها جز ء ارزوی بودن با من ، نفس کشیدن با من و گرفتن دستانم یک خط قرمز بکشد و پیش همه ی کسانی که فکر میکردند او عاشق نمیشود داد بزند من عاشقم عاشق کسی که از جانم هم برایم عزیزتر است من، من هنوز که هنوزه در انتظاره رسیدن تو روزها را به تکرار میشمارم ...!
َدوست دارم گفتن تو هنوزم که هنوزه تو ء یادمه داد زدم که عاشقم عاشق تو عشق تو در وجودمه
من یک عذر خواهی به تمامی دوستانم بدهکار هستم زیرا به دلیل فشردگی کلاسهایم در دانشگاه نمیتوانم زیاد به وبلاگ سر بزنم در مواقع نیاز برای تماس با من با شماره ی دیگرم یعنی ۰۹۳۶۴۷۴۵۹۶۹ تماس حاصل کنید مر۳۰ راستی عیدتان مبارک...!
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:7 توسط امیـــن |
هنوز چكه ميكرد ! هنوز گرم بود وقتي كه داشت از لاي انگشتانم روي كاشيهاي سفيده حمام ميچكيد و انها را رنگي ميكرد . با خود ميگفتم كاش ميشد يك بار ديگر يك دوش اب گرم بگيرم وخستگي را از تنم بيرون كنم اما با حالي كه من داشتم ترجيح ميدادم همان جاء بنشينم وسردي تنم را با سردي اخرين جملاتي كه شنيده بودم يكي بدانم " خيلي التماسش كردم انقدر كه ديگر گريه ام گرفت اما او تنها حرف خودش را ميزد ميگفت: منو تو باهم فرق داريم از اولش هم داشتيم تو هم كه تا حالا منتظر ماندي بچگي كردي " باور حرفهايش برايم خيلي سخت بود خيلي سخت اخر او بود كه چند سال پيش براي اولين باربه منابراز عشق كرده بود اما نميدانم يهويي چه شد كه زد زيره همه چيزو با اين كارش به من فهماند كه ديگر بايد غزل رفتن را بخوانم من هم ديگر چاره اي نديدم اولش درد داشت اما بعد ديگر هيچ حسي نبود پاها سست بودند پلكها سنگيني ميكردند وانگاري كه چشمهايم مثل شيشه بخار گرفته باشد جايي را درست و حسابي نمي ديدم براي چندمين بار اسمش را زيره لب زمزمه ميكردم وبا خود ميگفتم الانه از راه ميرسد مثل همان دفعه اي كه توي باغ غافل گيرم كرد در حالي كه داشتم توي تاريكي ازميان بوته ها نرگسي ها را مي چيدم از راه رسيد وبا ديدنم با كنايه گفت : ادم خسيس كه عاشق نمي شود " خواستم بگويم ببخشيد اخر ديروقت بود و مغازه ها ... كه ديدم از پشت مانتواش دسته گلي را بيرون كشيد ان را طرفم گرفت ولبخند زنان گفت : ببخشيد مال من كمي گلي است با حرفش نتوانستم جلوي خودم را بگيرم و زدم زيره خنده " اما ديگر امدن ونيامدنش هم فرقي به حالم نميكرد وكاري كه نمي بايست ميشد شده بود وكاري هم از دست هيچكس بر نمي امد نفس هاي به شماره افتاده ام مثل قطره هاي اب كه هرازگاهي توي كاسه ي مسي مي افتادند به زبان بي زباني ميگفتند :كه انگار وقتش رسيده وقت خداحافظي اما با چه كسي نميدانم اوهم كه نيامد كس ديگري هم كه نداشتم پس حرفهاي اخرم توي اخرين نامه اي كه تازه يادم امد برايش نفرستاده ام بي معني بود برايشس بعده كلي درد ودل كردن وكلي گلايه در اخردر يك بيت نوشته بودم : وقت باريدن اشكاي همه ! خاك مزارم اشكاي گرم تو رو ميخواد وقت پاييزه سكوتم نه ! گريه نكن يادم نبود كسي سراغت نمياد نامه اي كه به دستش نمي رسيد فايده اي هم نداشت اگرمي توانستم آن را ازجيبم بيرون ميكشيدم و پاره اش ميكردم ولي ان هم فايده اي نداشت . وقتي كه ديگرچشمانم بسته مي شد اسمش را براي اخرين بارزيره لب زمزمه كردم و بعد تاريكي شد و انتظاري كه دران شيراب هنوزچكه ميكرد !
2
نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 20:6 توسط امیـــن |
چتر برای چه ؟ بارانی خیسم را از تنم بیرون میکشم ان را تکانی میدهم و دوباره بر تن میکنم . با خود میگویم چرا
هیچوقت برای خود چتری نمی خرم اینجا که همیشه باران میبارد یادش بخیر مادر همیشه میگفت: وقتی به دنیا آمدی باران داشت میبارید " من هم در جوابش میگفتم :مادر اینجا همیشه باران میبارد" خوب یادم است آن روز که مریض شدم و حالم بد شد مادر تا صبح گریه کرد به خاطره اینکه نمیتوانست چتری برایم بخرد با این فکر اخرین جمله ای که گفت:گفت چتری برایت می اورم " حالا هر وقت که باران میبارد او را با چتری سفید زیره باران منتظرم می بینم و در حالی که به شوخی رو به او می گویم : چتر تو بشکن عزیز خیال که خیس نمیشه خیال تو تو ء خاطرم هستش واسه همیشه او رو به من لبخند می زند .!
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 18:53 توسط امیـــن |
|
صفحه اصلي پست الکترونیک طراح قالب اسفند 1390 اسفند 1386 آذر 1386 آبان 1386
طراح قالب |